X
تبلیغات
ماچ

ماچ

 

پ.ن.۱ آدما دو دسته اند یا اسفندی هستن یا دوستدارن اسفند دنیا بیان.هرکسی این شانسو نداره!!!

پ.ن.۲کادوهامو چجور میدین؟نسیه هم پذیرفته میشه.

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ایران | |

میگی فراموشت کنم ،یکدفه خاموشت کنم

نمیتونم سخته برام،ای خدا جون خونه دلم

میگی تموم کنیم دیگه این بازی مزخرفو

آخه کجاش مزخرفه ،احساس نداری مگه تو

دلم میخواد که دستتو دوباره تو دست بگیرم

برای عشق پاکمون دادبزنم تا بمیرم

دلم میخواد که تا ابد همیشه یاد من باشی

توغصه هام تو شادیام،همیشه همراهم باشی

انگار درست بوده دیگه،قصه های قدیمیمون

همیشه توی زندگی یکی بودو یکی نبود

ولی حالا تو این زمون،منم میگم با یه زبون

حرف دلم،حرف دلت،حرف دلای آدما

همیشه توی زندگی یکی موندو یکی نموند

 

ایران27/1/89

 

پ.ن1.یهودلم کشید بعد کلی وقت این شعرمو بزارم نمیدونم قبلا اینو گذاشته بودم یا نه اما فعلا فعلنا ازش خوشم میاد

پ.ن2.کجایین شماها ،شماها هم مث من سرتون شلوغه؟

پ.ن.3.یه وقتایی آدم یجا میشکنه یجا میبازه این باختن باعث میشه دیگه اون چیزو امتحان نکنه.سخته سخته نتونی دیگه  اون چیزو تجربه کنی

پ.ن۴.میدونی که این شعر غیر قابل کپی رایته

+نوشته شده در ساعتتوسط ایران | |

 

چشمای پف کردمو که به زور باز میشدو گشودم،همه جا تار بود واسم.. نگامو دوختم به پنجره ای که پردشو کشیده بودم،ذرات نور از اون پارچه سفید بهم میخورد.متنفر بودم از این نوراز این روشنی از این طلوع.کاش میشد اصلا طلوعی درکار نبود که غروبی هم پدید بیاد.سرمو برگردوندم به اونطرف.خیره شدم به سقف به اون روزای خوش زندگیم به روزایی که باهم بودیم به روزی که واسش اولین هدیه رو خریدم و با ترس و لرز به دیدنش میرفتم..... باز هم این اشکهای لعنتی باز هم خیسی گونهام.خودمو توی مبل فرو دادمو زانوهامو بغل کردم،دورو برمو که نگاه میکنم میبینم وای چقدر تنهام چقدربیصدام.چه سرنوشت تلخی دارم.دوست دارم برگردم به گذشته،به اون روزایی که باهم بودیم پیش هم  بودیم...ازش بیشتر استفاده کنم.روزایی که بودو گذشت ..و چه زود گذشتو جاشو به خاطره داد..دیگه طاقت این زندگی رو ندارم.تو که قول داده بودی تا آخرش باهام باشی...مگه نگفتی من نفس توام...پس چرا؟چرا تنهام گذاشتی؟چرا؟چرا؟....

داری صدامو میفهمی ؟میبینی بی تو به چه روزی افتادم؟ببین...نگام کن..دارم از دست میرم..از وقتی رفتی دیگه روز و شب واسم فرقی نداره..میدونی یاد چی افتادم؟یادته همیشه صدام میکردی شنگولم؟اینهاش..این شنگولته.اون شبی که باهات قهر کردم گفتی دنیا رو هم با من عوض نمیکنی؟ولی چرا کردی؟همه اون حرفایی که بهم زدی چی شد؟چرا بی من رفتی؟تو که میدونستی من جز تو کسی رو ندارم.تو که میدونستی همه داروندارم شدی....

افسوس زمانی رو میخورم که میتونستم بهت ثابت کنم که چقدر دوستت دارمو نکردم.کاش خدا، کاش خدا یه زمان دیگه بهم میداد.دیگه دلم طاقت این همه دردو نداره.منم میخام بیام پیشت، پیش تو بیمعرفت که همه دنیام بودی .همه خوشی زندگیم بودی.هنوز باورش برام سخته..فک میکنم یه کابوسه..یه کابوس طولانی...بهم زنگ بزن...توروخدااااا...چرا زنگ نمیزنی؟چراگوشیت خاموشه؟کجایی آخه؟....

دستامو میارم بالا جلوی چشام وای دیگه کی دستامو بگیره؟کاش به جای فرو رفتن تو این مبل لعنتی الان تو بغلت بودم، بین دستات.آخ که فراموشت چقدر سخته....خاطره هات مثل تیری که میخوره به قلبم، دلمو به درد میاره......

هرچیزی که میبینم یادتو برام زنده میکنه...کتاب...کتاب بچه خواهرتو قایم کرده بودی و میخندیدی....دلم واسه اون قهقهه هات تنگ شده...خیابون...جایی که همیشه باهم قدم میزدیم..خودکار..ماشین...روسری..تو....تو خوده عشقی خود عشق....وای دارم دیوونه میشم.مگه دیوونه تر از من هم وجود داره؟

دلم میخاد داد بزنم بگم دوستت دارم..دوستت دارم

 دیگه نمیگم کجا بودی با کی بودی؟دیگه نمیگم هر چی من میگم..دیگه نمیگم درست صحبت کن دیگه بهت دستور نمیدم.اصن هر چی تو بگی..هر چی تو بخای..فقط برگرد..برگردو تنهام نزار...میدونی که هیشکیو مثل تو دوست ندارم...دوست هم نخواهم داشت....توروخدا....ای خدا...چرااااااا؟ چرا من؟این همه آدم روزمین هست چرا اون؟آخه حقمو از کی بگیرم؟خدا هر چی دارمو ازم بگیر هرچی هرچی،فقط اونو بهم برگردون...میگن آخر خنده گریه هست..حکایته منه..دیگه این دنیا رو نیخوام..دنیای بدون اون واسم جهنمه..بیا منم رو ببر..هر لحظه ی این دنیا واسم عذابه هر دقیقه دلم میشکنه مثل خرده شیشه میریزه رو زمین.دوست دارم بال در بیارم و برم پیشش..در حقم جفا شد...یعنی سهم من تو زندگی همین بود؟نمیتونستم پیش کسی باشم که عاشقشم؟این اشکای لعنتی این بغض داره خفم میکنه...میخام برم بیرون دنبالش بگردم..کجا برم؟ چی بگم؟دوست دارم همه صدای گریه هامو ،هق هقامو بشنون.چرا بیصدا واست اشک میریزم؟طاقت داد زدنو ندارم.کاش بازم خوابم ببره ببینم با توام..تنها خوابو تو این دنیا دوست دارم....بهم قول بده سهم خوابم باشی همیشه بیای پیشم.وای که چقدردوستت دارم....

 

پ.ن.1. یاد شعر احسان افتادم:خدا مارو برای هم نمیخواست...فقط میخواست همو فهمیده باشیم ...بدونیم نیمه ما مال_ما نیست...فقط خواست نیممونو دیده باشیم!!

 

پ.ن.2.تقدیم به اونایی که فک میکنن آخر راهن!!

 

پ.ن.۳.اینو واسه تو نوشتم.شاید باور نکنی کاش بهم نگفته بودی چون هربار که یاد اون موضوع میافتم بی اختیار بغض میکنم.این همون تقدیره.فک نکن انتخاب دوباره اجباره.

+نوشته شده در ساعتتوسط ایران | |

 


من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟



پ.ن.1.یاد یه پیامک افتادم که می گفت گناه من نیست اگر بعد از تو، او آمد این تقصیر، از قوانین دستور است



 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ایران | |

 

همیشه لحظه ها برام معنی بی حسی میده

معنی آسمون که توش کبوتری راه نمیده

تک تک این ثانیه ها که رد میشه توی سکوت

طی میشن آخرش برام،همین روزای بی حضور

فکر_عبور_یک نسیم،برام شده خوابو خیال

تو خوابم حتی ندیدم،زمستونش بشه بهار

ولی منو ثانیه ها،منو همین دقیقه ها،منتظریم

منتظر یه نیم نگاه.نگاهی که آب بکنه

یخهای سرد روزگار.........

 

 

یکشنبه

3/5/1389

25/7/2010

2:13 AM

 

 

پ.ن1.فقط و فقط به خاطر یه نفر که همچین سیریش شده بود این شعرمو بزارم تو وبم که همه بخونن این کارو کردم

پ.ن2.هر گونه کپی برداری از این اثرپیگرد مشت و لگد بهمراش داره!!

پ.ن3.دلم واسه اونایی تنگ شده که مثل خودم بیمعرفتن و میدونم سرشون از من هم شلوغ تره!!!

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ایران | |